مراد على شمس

473

با علامه در الميزان ( فارسى )

است : او حيات دارد امّا نه چون حيات ما ( كه محتاج به داشتن بدن است ) و علم دارد ، امّا نه چون علم ما ( كه نيازمند داشتن مغز و سلامتى بافته‌هاى آن است ) و قدرت دارد امّا نه چون قدرت ما ( كه زائيده سلسلهء اعصاب است ) ، شنوايى دارد امّا نه چون شنوايى ما ( كه نيازمند داشتن دستگاه شنوايى است ) و بينايى دارد امّا نه چون بينايى ما ( كه نيازمند دستگاه بينايى است ) ، و كوتاه سخن اينكه : هيچ‌چيز مانند او نيست تا ما او را به آن چيز تشبيه كنيم و او بزرگ‌تر از آن است كه توصيف شود . اسلام با اين حال به مردم دستور داده كه در اين‌باره هيچ سخنى بدون داشتن مدرك و علم نگويند و زير بار هيچ سخن و دعوتى درمورد اعتقادات نروند مگر با حجّتى عقلى ، البته حجّتى كه عقل و فهمشان بتواند آن را درك كند و هضم نمايد . به همين جهت اسلام توانسته است كه اوّلا دين خدا را با آن همه معارفش هم بر عموم بشر عرضه كند و هم بر خواص . ثانيا عقل بشر را به كار انداخته و آن را كه بزرگ‌ترين موهبت الهى است مهمل و بىفايده نگذاشته و ثالثا طبقات مختلفهء مردم در مجتمع انسانى را به يكديگر نزديك كرده و آنقدر نزديك كرده كه ديگر بيشتر از آن امكان ندارد ، نه طبقه‌اى را از اين معارف برخوردار و طبقه‌اى ديگر را محروم كرده و نه طبقه‌اى را مقدّم و طبقه‌اى ديگر را مؤخّر كرده است ، و آياتى « 1 » نيز به اين معنا

--> ( 1 ) . ر . ك : سورهء انبياء ، آيهء 92 ؛ سورهء حجرات ، آيهء 13 .